سلام عزیز دل. خوبی؟
چه میکنی با دوری و دلتنگی ؟ 
میدونی چند ماهه چشای قشنگت رو ندیدم ؟ میدونی دلم چه قدر واست تنگ شده ؟
شبا با یاد تو میخوابم ... روزا به هوای تو بیدار میشم ... زندگیمو به خاطر تو میگذرونم.. . قدم هامو با یاد تو برمیدارم . .. توی قنوت نمازهام ازت غافل نمیشم و دعاگوتم ...
بارون میاد . دلم هُررری میریزه که : خدایا ! الان مهدی من کجاست ؟ داره چیکار میکنه؟ میگم : خدایا ! یعنی میشه که یه روزی من و مهدی با هم زیر بارون قدم بزنیم .بریم تا ته ته ته دنیا ! میشه ؟
یاد اون شب اول که همدیگرو دیدیم می افتم ! تو هم یادته ؟ چه قدر زود گذشت ! یادته ؟
توی چشات زل زدم و گفتم : با من بمان ! تو نگاه کردی توچشام . یه لبخند کوچولوی قشنگ ... وبعد سرت رو انداختی پایین !
نمیدونم چی شد . علیرضا بهت گفت : مهدی جان ! بریم ؟ تو یه نگاه معنا دار بهش کردی و گفتی : شما برین ، من میام ! 
خندم گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم . 
کادو رو که بهت دادم ، خیلی تعجب کردی ! انتظار همه چیز رو داشتی الا یه قران و یه دیوان حافظ .
یادته عزیزم ؟
وقتی بهش فکر میکنم ، دلم میخواد بازم اون لحظه های قشنگ بشه .
بهت نگفتم که دوسِت دارم ولی فهمیدی که دوست دارم ! از بس جمله ها و حرفای فلسفی که میگفتم واضح بود !
مهدی ...
تا کی باید منتظر بمونم ؟ تا کی ؟ همش میخوام بهت زنگ بزنم ، ولی پشیمون میشم . آخه این کار اصلا درست نیست . من اینو درک میکنم . و به خاطر تو این شرایط رو تحمل میکنم . فقط به خاطر تو .میدونم که شرایط ، باعث این دوری شده . ولی آخه دوری تا کی ؟
دلم خیلی گرفته مهدی جونم .
اخه بد بختی که یکی دوتا نیست ! از طرفی عفت جونمو رو دارم از دست میدم و اون خبر نداره که دارم دیوونه میشم . از این طرف کار بابا به مشکل بر خورده . از اون طرف درس و امتحان نهایی و کنکور . از یه طرف دیگه حسین بهم گفته که توی کار جدیدش باهاش همکاری کنم . و از یه طرف دیگه که نمیدونم کجاست دوری تو ... !
اخه من چی کار کنم ؟
قید کدوم رو باید بزنم ؟
من دلم میخواد پیش تو باشم . با تو نفس بکشم . لحظه هام رو پر از مهدی کنم .
من ... من ... من ...
من دلم خیلی بلند پروازه . به همین دلیل به احترامش به قول خودت کلاه از سر بر میدارم !
منتظرتم مهدی ِ من . مهدی ِ من . مهدی ی من ...
|
+| نوشته شده توسط
من در شنبه چهارم اردیبهشت 1389
|