تبليغاتX
من و تو میشیم ما
 
 

 

مهدی جونم ، ۵ شنبه تولدم بود . ولی بازم تو نبودی ... 

 میبوسمت و اشک ...

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389  |
 
سلام عزیز دل تنگم .

میبینی مهدی ؟ بازم علی موندش و حوضش ! بازم محبوب موند و مهدیش ! خب . حالا تو بگو من با دوریت چی کار کنم ؟

|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389  |
 واسه ی عفت عزیز ....
 

 

 


گاهی دوست داریم دوست داشته شویم حتی وقتی دوست داریم دوست بداریم . اما من دوست دارم دوستت بدارم حتی اگر دوستم نداری ....

تقدیم به دوست گلم که هنوزم نمیدونه میمیرم واسش ، عفت عزیز .

به قول خودش : ا ُ ... چه هیجان انگیز !

خیلی هیجان انگیزه که یکی رو دوس داشته باشی در حالی که ۱۹ سال ازت بزرگتره .

 تازه جالب تر وقتی میشه که طرف جنس مخالفت هم نباشه !

 هر وقت بهش نگاه میکنم  یه شور و اشتیاق خاصی بهم میده ، با این که چشاش پر غصه و غمه ...

واسم یه دوست عزیزه .

 دوستی که  همدم غمهامه ...

 و امیدوارم که همیشه باشه .

فقط میخوام  بگم : عفت جونمو با تمام وجودم لمس میکنم . از ته ته ته قلبم دوسش دارم وهمیشه داغون و مات چشای عسلی ِ پر از معنیش هستم ... 

خیلی ماهی خانومی

مثل همیشه : میبوسَمَت و اشک ...  

 

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389  |
 بازم دلتنگی !
نمی دونم !

حتما یه حکمتی هست که دوباره نمیتونیم همدیگرو ببینیم !

وقتی فهمیدم که دلم رو الکی صابون زدم ، مات شدم . مات .. !

ولی با این حال از رو نمیرم . بازم مهدی ِ خودمی

 

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389  |
 خدا یا چی بگم ؟ !
 

وای خدا جونم . به خاطر همه چیز ازت ممنونم . بازم شرمندم کردی . باورم نمیشه ! یعنی...!

نمیدونم رو زمینم یا نه !

واقعا نمیدونم چی بگم . بعد از حدود ۳ ماه دوری دوباره همدیگرو میبینیم

من... مهدی جونم ....

آخ که چه قدر دلم میخواد گریه کنم ولی نمیشه .

مهدی ..

دلم میخواد دیگه واسه همیشه پیشت بمونم . پیشم بمونی .

همدیگه رو تنها نذاریم .

 اه ... چرا نمیشه پس ؟

دوس دارم این دفعه که چشاتو دوختی به چشام بهم بگی :{  میشه که باهام بمونی و تنهام نذاری؟ }

 مهدی ... عزیز دلم . تو که کنارم نیستی همه فکر میکنن من تنهام واسه همین میخوان زورزوری خودشونو  عاشق جلوه بدن . فکرشو بکن !!!!

میخوان باهاشون بمونم . ابراز عشق کنم . دلدادشون باشم . نه ... ! فکرشو بکن !

من که نمیتونم بگم : بابا ... ! ایها الناس ! من خودم زندگی دارم . عشق دارم . آرامش دارم . آینده دارم . من مهدی دارم . مگه کشکه ؟ ۴ سال دوری . ۴ سال گریه . ۴ سال انتظار و امید ...

بعد حالا که داره یه اتفاقای خوبی میفته  قید همه چیزو بزنم ؟

هه ... خنده داره . البته :

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است  / کارم از گریه گذشته که چنین میخندم !

تو بگو من چی کار کنم با دوری تو ؟ ها ؟ چی کار  کنم ؟

امیدوارم همونطور که من به پات موندم و میمونم  تو هم بمونی . تا الان که سر بلند بودی !

دوست دارم رفیق ... بوس . شبت به خیر . خوب بخوابی ...

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389  |
 ................
............

...............................

..................................................

نمیدونم چی باید بگم .

فقط امیدوارم  اونی بشه که صلاح هر دوتامونه .

کاش الان پیشم بودی . اونوقت تا خود صبح نگات میکردم .

|+| نوشته شده توسط من در جمعه دهم اردیبهشت 1389  |
 گرافیست من ، روزت مبارک ...
سلام عزیز دلم . خوبی عشق من ؟؟؟ دلم داره میترکه ! ولی امشب از دلتنگی حرف نمیزنم . چون امروز ، روز تو بود . گرافیک ... گرافیست من ، روزت مبارک . ایشالا همیشه خوب قلم بزنی و همیشه ی همیشه ی همیشه بهترین باشی . میخواستم زنگ بزنم استودیو ، ولی بازم پا روی دلم گذاشتم و این کار رو نکردم اخه شاید داداش ها (!) گوشی رو بر میداشتن ! اون موقع باید به اونا تبریک میگفتم !!!!!! فکر کن ...!!!!!!! چه زشت ! دلم واسه ی همتون تنگ شده . تو ، مادر جون ، داداشا ، خواهرا ، همه و همه ... پارسا جونمو ببوس . یه بوس گنده ی آبدار خوشمزه ! مواظب خودت هم باش مهدی من . . بوس .
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389  |
 
سلام بر مهدی ِ خود ِ خود ِ  خودم .

میخوام  دیوونه بشم .  زمین و زمان رو به هم بدوزم !

 بابا ...!

آخه منم دل دارم نا سلامتی !

چرا باید همیشه چشام بارونی باشه ؟

چرا باید یه بغض لعنتی همیشه و همیشه گلوم رو چنگ بزنه ؟

چرا باید مات بشم به شیشه ی بارون زده ی پنجره ی اتاقم ؟

من میدونم . آره . به خدا ما هیچ نقصیری نداریم . 

مهدی ...

ما که این همه منتظر هم بودیم ، پس چرا باید بعد از ۴ سال دوری که همدیگرو پیدا کردیم ، دوباره از همدیگه بی خبر بشیم ؟

حالا دیگه تنها چیزی که منو دلخوش میکنه که همیشه به یادمی اون دیوان حافظ و قرآنی که دست تو مونده ... 

دلم خیلی غصه داره . نمیتونم چیزی بنویسم . گریه امون نمیده  .

مهدی فقط و فقط دعا کن . واسه من .. واسه خودت ... واسه خودمون ...

همیشه و همه جا  به یادتم عزیز دلم ...

 

|+| نوشته شده توسط من در شنبه چهارم اردیبهشت 1389  |
  مهدی ِ من
سلام عزیز دل. خوبی؟

چه میکنی با دوری و دلتنگی ؟ 

 میدونی چند ماهه چشای قشنگت رو ندیدم ؟ میدونی دلم چه قدر واست تنگ شده ؟

 شبا با یاد تو میخوابم ... روزا  به هوای  تو بیدار میشم ... زندگیمو  به خاطر تو میگذرونم.. . قدم هامو  با یاد تو برمیدارم . .. توی قنوت نمازهام  ازت غافل نمیشم و دعاگوتم ...

 بارون میاد .  دلم هُررری میریزه که : خدایا ! الان مهدی من کجاست ؟ داره چیکار میکنه؟ میگم : خدایا ! یعنی میشه که یه روزی من و مهدی با هم زیر بارون قدم بزنیم  .بریم تا ته ته ته دنیا ! میشه ؟

یاد اون شب اول که همدیگرو دیدیم می افتم ! تو هم یادته ؟ چه قدر زود گذشت ! یادته ؟

توی چشات زل زدم و گفتم : با من بمان  ! تو نگاه کردی توچشام . یه لبخند کوچولوی قشنگ ... وبعد سرت رو انداختی پایین !

نمیدونم چی شد . علیرضا  بهت گفت : مهدی جان ! بریم ؟ تو یه نگاه معنا دار بهش کردی و گفتی : شما برین ، من میام ! 

 خندم گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم .

کادو رو که بهت دادم ، خیلی تعجب کردی ! انتظار همه چیز رو داشتی الا یه قران و یه دیوان حافظ .

یادته عزیزم ؟

وقتی بهش فکر میکنم ، دلم میخواد بازم اون لحظه های قشنگ بشه .

بهت نگفتم که دوسِت دارم ولی فهمیدی که دوست دارم ! از بس جمله ها و حرفای فلسفی که میگفتم واضح  بود !

مهدی ...

تا کی باید منتظر بمونم ؟ تا کی ؟ همش میخوام بهت زنگ بزنم ، ولی پشیمون میشم . آخه این کار اصلا درست نیست . من اینو درک میکنم . و به خاطر تو این شرایط رو تحمل میکنم .  فقط به خاطر تو .میدونم که شرایط ، باعث این دوری شده . ولی آخه دوری تا کی ؟

دلم خیلی گرفته مهدی جونم .

اخه بد بختی که یکی دوتا نیست ! از طرفی عفت جونمو رو دارم از دست میدم و اون خبر نداره که دارم دیوونه میشم . از این طرف  کار بابا به مشکل بر خورده . از اون طرف درس و امتحان نهایی و کنکور . از یه طرف دیگه  حسین بهم گفته که توی کار جدیدش باهاش همکاری کنم . و از یه طرف دیگه که نمیدونم کجاست دوری تو ... !

اخه من چی کار کنم ؟

قید کدوم رو  باید بزنم ؟

من دلم میخواد پیش تو باشم . با تو نفس بکشم . لحظه هام رو پر از مهدی کنم .

 

من ... من ... من ...

من دلم خیلی بلند پروازه . به همین دلیل به احترامش به قول خودت کلاه از سر بر میدارم !

منتظرتم  مهدی ِ من . مهدی ِ من . مهدی ی من ...

|+| نوشته شده توسط من در شنبه چهارم اردیبهشت 1389  |
 
 
بالا